تبلیغات
خاطرات شهرزاد

خاطرات شهرزاد
 
همیشه یکی هست که مواظبته.

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

نظر بده!

 





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1 مرداد 1392 توسط شهرزاد آزاد
سلام به همه میدونم خیلی وقته به اینجا سر نزدم....
اینجا خاطرات منه ....
راستشو بخواین خیلی وقته اینجا نیومدم ... تجربه های جالب و لذت بخش و خب گاهی اندکی تلخ زیاد داشتم ....  ولی خب ... راستش ..... اونقدر سریع و پشت سر هم بودن .... اونقدر وقت من کم بود که حتی بزور وقت برای سر زدن به غنچه ها پیدا می کنم!
این ترم هم که فقط پنج شنبه جمعه راحتم!
... خب محرم رسید دعام کنید بتونم عزادار خوبی باشم برنامه داریم به دانشگاهمون یک حال و هوای محرم بدید دعام کنید حال و هوام خوب شه تا تلاش من و کسانی که همراه منن در این کار  به بار بشینه.... راستش دلم تنگ شده .... نمی دونم ...من عزادار خوبی نبودم .... چطور بگم.... اونطور که باید ، محرم روم تاثیر نذاشته.... دلم تنگ شده برای حرم امام رضا و جمکران خیلی زیاد راستش تابستون امثال حسابی هوایی شدم ... من هفت روز قم بودم ... مسیر یک جوری بود که حتی در مواردی اتفاق افتاد روزی دو بار می رفتم جمکران .... چون زمان خواب ظهر بقیه میرفتم اونقدر هم کیف میداد که گرما نمی شناختم ... ولی خب میترسم ... آقا دست خالی منو برگردونده باشه خونه .... میترسم ... رفتارم تغییر نکرده باشه....بگذریم... هفت روز که تموم شد ... نمی دونم چطور بگم خیلی دلم می خواست با خواهرم میوفتادم ... خیلی دلم می خواست مشهد می یوفتادم یکمی از اونم دلم گرفته بود شاید باورتون نشه ... شش صبح فردای روزی که تهران برگشتم ایستگاه قطار بودم ... هنوزم نفهمیدم دقیقا چی شد که خواهرم هم که برای مشایعت من اومده بود ... با من مشهد اومد... رفتیم ... وقتی دوستام می گفتن امام رضا خیلی دوست داره نمی فهمیدم ... الان که فکر می کنم می فهمم.... ولی من چیزی ندارم که آقا دوستم داشته باشه!
... می خوام امسال محرم از آقا بخوام منو به حرمش دعوت کنن... آخه می دونید چیه میگن آدم تا نره نمی فهمه ...خیلی دلم می خواد پای ثابت هیئت دانشگاهمون بشم دعا کنید زمانش به کلاسام بخونه .... دعا کنید آقا ما رو دعوت کنن....
اوه یک چیز دیگه از این قضیه اسید پاشی هم اعصابم داغونه هم از لحاظ سیاسی هم از این جهت که فکر اینکه یک دختر برای تمام عمرش زیباییشو از دست داده ناراحتم می کنه!
همین!
التماس دعای فروان!




نوشته شده در تاریخ شنبه 3 آبان 1393 توسط شهرزاد آزاد
سلامی پر از نشاط با نمک دلتنگی....
تو این مدت خیلی اتفاقا افتاده و مطمئنا اتفاقای مهمی هم پیش رو داریم که دیر یا زود به عرض می رسونیم دعام کنید.... حسااااااااااابییییییییییی!
خب از چی شروع کنم امتحانای ترم دو خیلی سخت و بد بود پوست غلفتکی کنده شد ... والاااااااااااااااا!
بعد دیگه ماه رمضون اومد با همه قشنگیاش هوار تا طراحی نکرده ازش بجا موند که چون قول دادم راه فراری ندارم الانم فراری هستم ....
10 روز اخر داداش مسافر گرامم هم که اعتکاف بود بابا سالار هر چن وقت یکبار می رفتن پیشش و بر می گشتن تا سه روز اخر که همه جز بابا که کار داشت معتکف شدیم ... قبل اون با خبر شدیم که من کشوری  قبول نشدم فقط به خاطر اینکه استانی نرفته بودم  تو بسیج ولی آجیم و دوستم گودی جان که شهر بود کشوری گذاشتن بره با اینکه استانی نبود!
دوست جون جونیم و اجی مهربان تر از جانم باهمند! دوستم را می شناسید ادم خاصیه ... حرفش هم با هر کی نمیاد بزور با من که دوستشم به حرف میاد ولی من به این توجه نکردم آجیم خیلی تهنا شده چون دوستم اصلا باهاش نمی حرفه برا همین خیلی بی تابی می کنه! ... نمی دونم چه حکمتی بود که با تمام ارزویی که داشتم با دوستم و خواهرم اینجوری سفر برم قسمتم نشد و دوستم رفت خواهرم هم رفت من نرفتم مسخره است! بنده های خدا تو خجالت من با هم موندن . اصلا یه وضعی شده! اخه خدا لعنتت کنه که مردمو میذاری تو آمپاس الان من بودم اینهمه دردسر نداشتیم بد بختی اینه که یک هفته دو روز سه روز نیست بحث سه هفته 20 روز یه ماهه! .... اصلا یه وضعی!
دیگه دیگه .... مهم ترین خبر قابل ذکر همینه فعلینا !
خب همین دیه!




نوشته شده در تاریخ جمعه 10 مرداد 1393 توسط شهرزاد آزاد
امروز خیلی حالم خوب نبود ولی با این حال گفتم از این مدت که نبودم اعمی رو خدمت شما عرض بدارم!
خب همچنان در حال تلاشم برای طراحی بهتر!
می خواستم یک انجمن بزنم مشکلی پیش اومد عطایش را به لقایش بخشیدم!
هفته پیش امتح ریاضی داشتیم جریانش مفصله در پاره ای زمان به عرض شما می رسونم!
این هفته امتح برنامه نویسی داریم دعام کنید!
وبلاگ غنچه ها رو هم آپ کردم یه سری بزنید بهش!
سیم عزیزم که سالها داشتمش خراب شده دعا کنید بابا وقت کنن برن عوضش کنن! کلا آف لاینم این چند روز!
راستش خیلی گرفته ام .... از چیش بگم!
بهتره نگم کام شما ها را هم تلخ می کنم!
اونقت می گن این کلا دپرسه!
ولی حقیقت اینه بیشتر سرخوشم تا دپرس!
خب فعلیا!




نوشته شده در تاریخ شنبه 13 اردیبهشت 1393 توسط شهرزاد آزاد
راستش خیلی شاکیم اول از همه از خودم چون مسلمون درست درمونی نیستم از خیلی کارا می ترسم!
شاکیم از قشری از ملت ایران که شرافت یادشون رفته هیچ با شرفا را هم به قصد کشت می زنن!
یادش بخیر دو سه سال پیش بود تو کتاب دین و زندگیمون نوشته بود اگر امز به معروف و نهی از منکر در میان مردم از بین بره باید یکسری قداکاری های بزرگی کنند مثل فدا کردن جونشون....
یکهو نگاه کردیم دیدیم یک سری پیدا شدن در جواب شکایت به اشتباه کسی که امر به معروف و نهی از منکر کردن رو پر پر می کنن!
خوب یادمه جریان اون خانمه ، خوب یادمه اون روحانی ای که یک چشمشون کور شد و امروزم ......
اعصابم خورده مرتیکه نمک به زخم شهید خلیلی  پاشیده رهبرم راضی نیست .... تو غلط می کنی از زبون رهبر بزرگوارمون حرف می زنی! اون زمان که داشتی حال می کردی تو سواحل شمال جا اینکه حرص جوونای غیور کشورمون رو بخوری ! می خواستی حال کنی چرا کاندید شدی......... مرزبون کشورمون پر پر شد قبل از اینکه بچهشو ببینه تو کدوم گوری بودی ! اینقدر از دکتر ایراد گرفتی اون 50 نفر  را با غیرت آزاد کرد تو چه کردی!
ولی یک چیزی بیشتر از همه عذابم میده اونم حرف بعضی از مردمه!
کلی شهید دادیم واسه یه انرژی آرمیتا دیگه نمی تونه روی باباشو ببوسه.... تا سرمون بالا بگیریم بگیم عضو کشورای پیشرفته ای هستیم که انرژی هسته ای دارن بعد یارو بدون اینکه کوچکترین چیزی بدونه مثل طوطی حرف دشمنو تکرار می کنه انرژی هسته ای از مد افتاده است! آدم می مونه آخه ....
از اون ور برید تو را به خدا نظرات بعد خبرای جانبازا و شهید ناهی منکر را بخونید جیگرتون آتیش می گیره!
یکی به من بگه یکی بهم توضیح بده من نمی فهمم!
یارو پسرش میلیاردی خورده دخترش و زنش کلی جوونو به کشتن دادن به جرم فساد اقتصادی زندانش نمی کنن ولی 16 میلیونی که یکی گرفت اونم برا یک دانشگاه دادگاهیش کردن در صورتی که حقوق هشت سالی رو که بخشیده بود رو حساب می کردن بیشتر که می شد هیچ کمتر نمی شد!
دعام کنید ....آدم شم...... آزوم شم !
الهم عجل الولیک الفرج




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 6 فروردین 1393 توسط شهرزاد آزاد

سلام  امشب شب آخرین چهارشنبه ی سال یعنی چهارشنبه سوری بود !

ما رفتیم پشت بام جایی که همیشه برای تجربه های جدید و آسمونیمون داریم!

هر وفت با آسمون کار داریم اونجا میریم وقتیکه همراز می خواست برای بار اول آسمان را نزدیک تر مشاهده کنه یا وقتی که می خوستیم بادبادکامون را امتحان کنیم و بادبادکی که  داداشی و بابا با هم ساخته بودنش و .....

شب خیلی خوبی بود اولای شب ... به آتیش بازی گذشت .... مواد منفجره مخصوص آتیش بازی را روی یک پایه می گذاشتیم روشن که می شد می رفتن عقب و بعد آسمان شب با ده تا نور رنگی با ده تا منور روشن میشد......

شب خیلی خوبی بود ....

بعد چند  تا هفت ترقه زیباییشون را به نمایش گذاشتند ! بعدش یک مدل سوتی آسمان شب را روشن کرد!

البته بیرون از  حریم خونه  به امنی پشت بام ما نبود  بلوار شهید ... آتش روشن بود و ترقه هایی که قلب ما را از چند صد متری می لرزاند امیدوارم سالم مونده بشن بچه های سر سه راه...

برگشتیم خونه قرار بود او بیاد اکثریت با حرفاش عصبانیم می کرد فکر نمی کردم .... فکر نمی کردم او این شب را به یاد ماندنی کند.....

با خودش فانوس آورده بود به تعداد مال خودش را اول روشن کرد و خب اسیر دست های درخت توتمون شد مال من دومی بود که اون را قبل از اون خلاقانه با کاغذ تزیین کرده بودم و سبز خشرنگ بود که به علت کم تجربگی ، آن هم لابلای شاخه های درخت تازه از خواب بیدار شده گیر کرد و به شوخی آرزو های من بر باد فنا رفت بعدی مال داداشی بود اون پیشرفت خوبی داشت ولی تهش توی حیات همسایه افتاد....

همین طور تا دو تای آخر هر دو گلبهی رنگ بودند داداشی هلش داد سمت آسمون و اون اوج گرفت تا روی یکی از ساختمان های دراز همسایه موقف شد...

آخری سوخت بار اول همه بی خیالش شدن ولی داداشی نه اینقدر کرد تا به اسمون رفت دور شد و به اندازه یک نقطه قرمز لابلای ابر های سیاه که مانند توری ماه را عزا دار نشان می داد محو شد...

او خوشحال از اینکه بلاخره یکی هدایا یش دستشان به آسمان رسیده و داداشی غرق در غرور نوجوان گونه ای و ما غرق در شیرینی یک شب خاص .....

فانوسایی که آسمون رو لمس کردن فانوسای مامان بابا بود حتما آرزو های سبک تری داشتن :)

باورم نمیشد ولی او شبی بیش از حد به یاد ماندنی را در آخر اسفند رقم زد !

عیدتون مبارک.....

شاید این آخرین پست 92 من باشد و یکسال دیگر در دفتر عمر من و عزیزانم ورق خورد .





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 اسفند 1392 توسط شهرزاد آزاد

راستش اخیرا خیلی سرم شلوغه ولی خب گلچینی از خاطراتم را براتون میذارم!

اولش از دیروز شروع می کنم یکی هست که هی سنگ جلوی پام میذاره هی من تلاش می کنم هی این تلاشم را نادیده می گیره اعصابم خورد شده بود جلوی استادم اشکم در اومد خیلی برام سخته از این متنفرم که کسی اشکم را ببینه آره دیروز روز خیلی بدی بود هر چند استادم سعی کرد بهم اعتماد به نفس بده و حال یه بچه پرو رو گرفت ولی سر یه اشتباه کوچولو خیلی کوچولو زحمتم نادیده گرفته شد! دعام کنید لطفا!

دومیش یکمی بهتر تره یک پروژه برنامه نویسی داریم من براش خیلی ذوق و شوق و البته استرس دارم! ولی امیدوارم بهترین برنامه کلاس را بنویسم!

راستی دخترا اینکه می گن برنامه نویسی پسرا بهتره همش کشکه برنامه های من ترم پیش بین بچه ها مرجع امتحانی بود! اصلا این خبرا نیست! دختر پسر نداره اصل تلاشه!

من عاشق رشته ام هستم و کارایی رو که آعاز می کنم با عشق شروع می کنم و اعتقاد دارم برای ادمی نشد نداره هر کاری با تلاش میشه بالاخره یه روز شاخ این غوله رو هم می شکونم !

یک سوتیم هم نوشتم ولی خب پاکش کردم نگمش بهتر تره!

خب طراجی کردم این هفته واقعا تو این مدت طراحی خونم کم شده بود!

درسا خیلی سخت شده همه چهار شاخند ترم دوم و اینهمه درس سخت ! چارت تازه عوض شده  انگاری ! مای بدبختم شدیم فعلا موش ازمایشگاهی مسئولان محترم!

من مجبورم خونه چند برابر وقت بذارم تا درس را متوجه بشم ولی جای شکرش باقیه هیجکس باورش نمیشه که من ترم دومیم و نه ریاضی مهندسی پاس کردم نه قبلا اینا رو خوندم چون با خیلیا که بزرگترن دارم برابری می کنم خدا را شکر !

فیزیک هم یک استاد بسیار دانا ولی یکمی خشن داریم کلا اعصاب مصاب نداره ولی خیلی میدونن بعدش ایشون باورتون نمیشه من هر دو کلاس فیزیکشون را میام تو هر کلاس یه جور توضیح می دن برای همین جزوه من دوبرابر جزوه های دیگه شده! الانم از بقیه  یه جلسه جلو ترم اصلا یه چیزی است این استاد گرامی!

راستی جاتون خالی یک سرمایی خوردما که حد نداره صدام شده شبیه قورباغه ! خدا رو شکر که تعطیل شدیم وگرنه هیچی دیگه!

خب این بود  خاطرات این مدت ما!

الان حالم بهتره ولی نمی دونید من چند هفته است دارم خواب می بینم این مشکله حل شده! اصلا یه وضعی!





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 22 اسفند 1392 توسط شهرزاد آزاد
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوشته شده در تاریخ جمعه 25 بهمن 1392 توسط شهرزاد آزاد
ماهی تا زبانش بسته باشد، کسی نمیتواند آنرا صید کند...رازهایت را فاش نکن؛
بعضی ها در آرزوی صید یک اشتباه در انتظار نشسته اند
.ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رازی نهفته در آینه کاری حرمهرکه هستی باش ، شاه یا گدا....
به آینه ها نگاه کن...
چه میبینی؟
یک منه شکسته.......
یک منه هزارتکه.....
هرکسی هستی باششاه یا گدا...
تنها شکسته بیا
 ــــــــــــــــــــــ
کاربردی ترین چیزی که من از کتاب علوم دوران مدرسه یاد گرفتم اینه کهوقتی در ترشی یا مربا باز نمیشه, بگیرمش زیر آب گرم !! :دی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مورد داشتیم دانشجو ترم اولی درخواست مبصری به آموزش دانشگاه داده...!!!!!
البته یکمی بی انصافیه در مورد ترم اولیا! 
 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نوجوان بود،قدشم کوتاه بود
مادرش بهش گفت :تو دیگه کجا میری با این قدت و احوالت
با خنده گفت:به جای یه کیسه شن برای سنگر کهمی تونند ازم استفاده کنند!
 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 دلم شکسته، دلم را نمی خری آقا؟
مرا به صحن بهشتت نمی بری آقا؟
اگر چه غرق گناهم ولی خبر دارم؛
تو آبروی کسی را نمی بری آقا ...
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)
منبع: http://www.1jomle.com




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 14 بهمن 1392 توسط شهرزاد آزاد

سلام این روزا حالم نسبتا خوبه !

چون دارم یک چیز جدید رو تجربه می کنم! یک چیز فوق العاده !

راستش سرم خیلی شلوغه چون هر روز بیرونم دیگه دارم از این وضعیت خسته میشم یه روز که خونه می مونم فاز می ترکونم!

بدی بیرون رفتن اینه که باید یکمی از شوخ و شنگی و شیطنت بیای بیرون همه نمی تونن درک کنن اینو!

ولی خب کلا روزای خوبیه سبزه بلا هم که شد ماده پر طلا نر و ما در خماری ماندیم که چطور این طور شد! و ما اشتباه تشخیص دادیم!

خب یه امتحان کوچولو چهار شنبه دارم و خب نمره هام اومدن از معدلم راضی نیستم انتظار بیشتری داشتم بخصوص یکی از دروس چهار واحدیم و یه سه واحدیم!

خب این جریانات بود به طور خلاصه! و خب راستش بیش از این نمی نویسم!

 





نوشته شده در تاریخ جمعه 11 بهمن 1392 توسط شهرزاد آزاد

تو این مدت اتفاقای زیادی افتاده که اصلیش قطعی و اشکال سیمکشی نت بود!

هنوز هم مورد داره نمی دونیم علتش رو فعلا! بابا قراره بررسی کنه ولی هنو نرسیدن!
 

یه جریانای با مزه ای هم هست ولی الان نمی تونم بگویم!

انتخاب واحدمون با چندین روز تاخیر شروع میشه!

دلم برای طراحی و نت تنگ شده دارم از دوری طراحی دق می کنم ولی فعلا نمیشه!

واااااااای یه فاجعه هم هست هردمبیلی اتاقم تو این ماه دو بار بیشتر دست بهش نزدم اواسط دی می خواستم کمد رو مرتب کنم هنوز بعضی از وسایل وسط هستن!

خلاصه ! راستش بیشتر برا اون موضوعه ارسال کردم ولی برای اینکه اون دلتنگی تکرار نشه نمی گم تا وقتش ! فعلیا!





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1 بهمن 1392 توسط شهرزاد آزاد

سلام حتما می پرسید چی شده کم پیدا شدم نه!

راستش خیلی اتفاقات افتاده امتحان امتحان امتحان این کلمه رو که می نویسم رختشورا تو دلم رخت می شورن شوریده می شم!

واااای استرس ! اه کی میشه این امتحانای بووووووووووووووووووووق تموم بشن که منو کشتن!

کلا خیلی روزای پر هیجانی و مشغله ای داشتم سکته نزدم خوبه!

اوه یک خبر بد امروز مرگ یکی از فامیلامون رو دادن که برای یکی از نزدیکان و عزیزان یکی از نزدیکانمون! هنوز ندیدم این بنده خدا رو ولی نگرانشونم آخه غم عزیز اسون نیست تحملش !

دیگه دیگه کلا ماه دی ماه مزخرفی از آب دراومد به اندازه یکسال منو پیر کرد!

دعام کنید یکم  بیارامم! خیلی خسته ام خیلی ! امتحانای نیم ترم رو آخر گرفتن! نفسم بریده! کی میره این همه راهو تا 15  همش این بوده خدا 15 روز بعدیشو بخیر کنه! البته این بخبختی از تولدم شروع شده بود !یکی از امتحانامو روز بعد تولدم دادم!

کلا التماس دعااااای شدید!!!!

البته بازم خدا رو شکر !





نوشته شده در تاریخ جمعه 13 دی 1392 توسط شهرزاد آزاد

اول اربعین را به همه تسلیت می گویم امیدوارم یه همچین ایامی کربلا باشید ! و ما رو هم حسابی دعا کنید!

دوم من یک خبر خوب دارم که البته بعدا مفصل راجع بهش صحبت می کنیم!(اربعینه خب!)

سوم من کلی امتحان دارم شنبه و یکشنبه این هفته عمومیام هست (زبان و ادبیات)! دعام کنید حسابی!

چهارم توفلدم هم کلی بکادو گرفتم یکی از باحال تریناش یک کلیبس مو داره با مو های فرفری رنگش با موهام مو نمی زنه وقتی سرم می کنم حس پرنسس شدن بهم دست میده!(بعلت پاره ای از مسائل از  شفاف سازی معذوریم !)

پنج استرسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس دارم! خیلیـــــــــــــــــــــــ ! جیغ!

شش پر طلا سبزه بلا خیلی ناز شدن ما شاء الله!

هفت هفت هیچ دیگر ...... هفت من خیلی بدم دعام کنید ادم شم!

هشت ... فکر کنم از شش به بعد دارم شر و ور می بافم! از پنج شایدم!

نه بدتر اینه که کل انرزیم بار مثلا نیم ترما تخلیه شده حال ندارم درس بخونم حالا این با هیثیتی بودن نمراتم در تضاده دوست ندارم شرمنده بابا مامانم که همیشه بهشون افتخار می کنم باشم آخه می خوام تلافی کنم دععا کنید خدا این توان را به من بده که باعث افتخارشون بشم!

خب همین دیگر!





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 دی 1392 توسط شهرزاد آزاد

خدایا یادته حتما که درست نوزده سال پیش چی دادی به مامان بابام ، در سالگرد عشقشون....

خدایا می دونم باعث سر افکندگیت شدم هدیه بهتری می تونستم باشم ....

ولی خدایا دیدی و می بینی که مامان بابا چقدر خوب و عالی از هدیه ات و هدیه های بعدی ات نگهداری می کنند اونقدر که هدیه تو نه ارزش لطف اونا رو داره نه ارزش لطف تو رو ! خدایا میشه یکمی ازعطر آسمونیت به این هدیه ، این میوه تلخ هم بدی !

خدا جونم کمکم کن که پام نلغزه که انسان همیشه نزدیک لغزش !یکوقت فکر نکنم خبریه . من خیلی خوبم که این یعنی هیچی از تو سرم نمیشه!

خدا جونم ازت میخوام منو همه ی جونای پر شور این مرز و بوم را هدایت کنی... ابرا زیاد شدن آسمان هر لحظه داره تاریک تر میشه... خدایا نمیدونم این ابرا گناه منن یا  وضعیت جامعه ام .... ولی هر چی هست کمک کن ببارن تا خورشیدم را ببینم.

خدایا کمک کن جشن تولد بعدیم زیر پرچم عدالت حضرت حجت  (عج) باشه!

خدا جونم باورم نمیشه من ... من ... تقریبا بزرگ شدم! آره اون هدیه ای که تو به فرشته های عاشق زمینیت دادی یک خانم شده... خودمم باورم نمیشه هنوز دلم میخواد مثل یک دختر بچه هفت ساله شلنگ تخته زنان بیام خونه. یا اونقدر اسکیت بازی کنم که وقتی درشون بیارم حس کنم دارم حرکت می کنم.

خدایا ممنونم منو تو بهترین جایی که می تونستی رو فرستادی رو زمین . خدایا من لیاقت این لطفتو نداشتم کمکم کن لیاقت داشته باشم!

خدایا یعنی میشه هدیه تولدم دو تا چیز بهم بدی . نه سه تا بده خودت می دونی دو تاش فقط به خاطر خودم نیست که آرزو می کنم بخاطر فرشته های زمینیت هم هست!

خدایا یه چیز دیگه هم می خوام ببخشید ها ولی می خوام یادته وقتی یکی از فرشته های آسمونیت یه دعا می کرد ولی من پشت اون آرزو می کردم که دعای اون فرشته برآورده نشه ولی الان که فکر می کنم فرشته ها مال آسمونند . فرشته زمینی من را به خواسته اش برسون و به ما هم قدرت بده تا رو سفید باشیم ...

خدایا ممنونم که او بالا هستی که همیشه مواظبم باشی! خیلی مهربونی!





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 آذر 1392 توسط شهرزاد آزاد

سلام تو این مدت خیلی درگیر بودم....

درسا سنگین بود الکی نیست می گن مهندسی اله بله !

مبانی کامپیوتر این هفته مثلا نیم ترم داریم!

آزمایشگاه ترم شکر خدا اون خوبه باز !10 تا سوال داده باید روش فکر کنیم! البته مزه اش کم شده ها ولی بچه ها اصلا نمی تونن برنامه بنویسن!

ولی من این کشف رابطه ام بدرد برنامه نویسی می خوره انگار یک هدفمندی خاصی پبدا کرده!

ولی از استرس دارم میمیرم ! الان هم برای کاری اومدم گفتم یه پستم برای شما بذارم!

تو این مدت طراحی هم کم شده!

برنامه ریزی کرده بودم تا 26 تموم میکردم کل درسا رو که استاد ادبیاتمون بی خبر لطف کردن و یه هفته مونده خبر امتحان نیم ترم رو دادن و برنامه های مارا خراب فرمودند! البته .... واییییییی دعام کنید! خیـــــلی تازه دیشب تونستم یه برنامه جدید بریزم ولی روزی 7 ساعت وقتم را می خورد!

نمی دونم کی تعطیل میشم خدا کنه زودتر تعطیل بشیم که کار را دو برابر کنم !

کلا هم شکر خدا اعتماد به نفسم خیلی بهتر شده و در وضعیت نسبتا خوبی قرار دارد!

می دونید یک نیمچه بحثم هم شد که رفع شد ! بعد یکی از آقایون مثبتمون گفتن لیاقت ندارن ولشون کنید!

راست هم می گفت ! کلا بی خیال ولی نتیجه اش این بود که فهمیدم ! یک خصوصیت بدم را تونستم حذف کنم!!

خب سرتون را درد نیارم اگر وقتی موند حتما اندر احوالاتم یه چند تا مطلب جالب میارم!

دوستم هم اس داده من اعتبار ندارم ! جیـــــــــــــــــــــغ!

 

 





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 17 آذر 1392 توسط شهرزاد آزاد

راستش این هفته اصلا خوب نبود از امتحان تا بحث ! و از همه وحستناک تر یک درگیری درونی!

البته با تمام اینا حالم خوبه و خب ...راستش دلمم گرفته باشه خوبه چون محرم نزدیکه!

راستش خیلی چیزا پیش اومده تو این مدت مثلا اینکه طلا مادهه مون اعصابش خیلی بد شده پیر شدن دو تاشون طلا جوجه هاشو میزنه یکی رو زد شل و پل کرد الهی دلم برا جوجو نازی می سوزه !

راستش یه عیبی اینه که هر وقت یه مشکلی داشتم گریه می کردم ولی راستش من برای اتفاقات اخیر یک قطره اشکم نریختم راستش احساس غم و ناراحتی رو قلبم یکم سنگینی می کنه!

داستانای بزرگ علوی رو هم می خونم دیگه بد تر! همه داستاناش خوب بودن بجز زن خوشبخت خب راستش حرفشو درست نفهمیدم شاید نمی دونم ولی خب داستان قشنگیه!

وااااااای برای دانشگاه یه اطلاعیه زدم برای محرم خوب شده نسبتا !

خب فعلا همین دیگه!!





نوشته شده در تاریخ جمعه 10 آبان 1392 توسط شهرزاد آزاد

بالای صفحه



تمامی حقوق این وبلاگ برای خاطرات شهرزاد محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.