تبلیغات
خاطرات شهرزاد - بگم امروز چی شد!!

خاطرات شهرزاد
 
همیشه یکی هست که مواظبته.

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

امروز صبح بلند شدم و صبحانمو خوردم و رفتم رختارو پهن کنم که دیدم لباسا خوب شسته نشدن پس برشون گردوندم و رفتم پای کامپیوتر داشتم کار می کردم که برقا رفت!!!! اعصابم خورد شد ای بابا هر چی به هر چی میشه اینجا برقا میره!! بعد متوجه شدم بیرون غلغله اس بسکه رعد و برق می زد جالب بود از خودم ی پرسیدم وا !!! امسال چرا برف و بارون اینقدر زیاد بود!! یکی نیس بگه دختر برف بارون زیاد نیس تو سالا پیش تهران بودی حالا نیستی !! اینقد ازین همه بارون ذق مرگ شده بودم که نگو!!! بارون بی بهانه می بارید انگار یکی تو آسمون شیلنگ گرفته بود طرف زمین!! تازه بارون قشنگ تر بود وقتی که به حیاط سبز و قشنگمون بارون می خورد من سریع رفتم بالا و چادر مقنعه سرم کردم و رفتم تو حیاط شروع کردم به چیدن برگ مو هایی که بارون تمیزشون کرده بود !! خیس خیس شده بودم ولی داشتم حال می کردم که مامانم صدام زندند که شهرزاد بیاتو سرما می خوری ! من گوش کردم چون حال حوصله سرما خوردن رو نداشتم!! ولی دوباره به بهانه رخت رفتم تو بالکن و حسابی بارون رو تماشا کردم بعد رخت پهن کردن  هم آمدم تو!!

وای خدا رو شکر یک جای با صفا رفتیم که نه خشکی و آلودگی هوای تهرانو داره و  میشه شبا ستاره ها رو دید! بارون های شمال رو داره ولی هواش شرجی نیست !! بقیه رو نمی دونم ولی خودم عاشق اینجام!!





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 30 خرداد 1391 توسط شهرزاد آزاد

بالای صفحه



تمامی حقوق این وبلاگ برای خاطرات شهرزاد محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.