تبلیغات
خاطرات شهرزاد - امروز چی شد!!

خاطرات شهرزاد
 
همیشه یکی هست که مواظبته.

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

صبح رفتم کلاس مدرسه!! زنگ اول یکی از معلم های خوب مدرسمون فیزیک تدریس کردن واقعا معلم حسابان خوبم راس می گفت !!! دبیر عالی ای هستن!! امروز یه شاگرد جدید داشتیم!! جالبه نه امشو پرسیدم نه پرسیدم از کدوم مدرسه اس!! خنده داره گیجی بنده معلم حسابان نازنینم وقتی ازم در مورد شاگرد جدیده سوال کردن گفتم که من خیلی با هاش صحبت نکردم و نمی دونم!! راستش می خواستم بگم آخرین باری که با کسی بدون شناخت دوست شدم سرم داد زد!!! البته حساب گودی جداست!!

و حالا جریان گربه : خوهر و برار گرام متوجه بچه گربه ای شدن که تو حیاط خلوتمون گیر افتاده بود پدر هم در خانه حضور نداشتن ولی قرار بود بیان!! خواهر و برادرم رفتن تو حیاط خلوت و شروع کردن به تلاش برا گربه گیری!! ولی همراز که دس نمی زد علیرضا هم می ترسید گربه کوچولو گازش بگیره خلاصه شده بود جریانی نه گربه کوچولو می ت.نست خلاص بشه نه خواهر و براد من تونستن اونو بگیرن آخر هم ترسید و فرار کرد پشت پنجره اتاق مامان بابا!! در همین لحظات که از پشت شیشه به گزبه کوچولو ابراز احساسات می کردیم و مثلا نازش می فرمودیم ، پدر رسیدند و گربه را با پتو گرفتن ولی گربه وحشی بود و خر خر می کرد و پدر مجبور شدن گربه رو از گردن ور گیرن و اونطوری بهش شیر دادیم و بعد تو جعبه پلاستیکی میوه که تو حیاط خلوت بود گذاشتیم. ولی بعد گربه ای مشابه همان گربه در منزل کشف شد که انگاری مامانشون تشریف داشت ، ایشان را بیرون نموده و سپس بچه گربه را در حیاط آزاد کردیم!!





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 19 تیر 1391 توسط شهرزاد آزاد

بالای صفحه



تمامی حقوق این وبلاگ برای خاطرات شهرزاد محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.