تبلیغات
خاطرات شهرزاد - این دو ــــ سه روز!!

خاطرات شهرزاد
 
همیشه یکی هست که مواظبته.

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

سلام به همه !!چه دوستای خوبم که نظر میدن چه خواننده هایی که مفتگی بدون نظر دادن مطلبمو می خونن امروزم 67 تا بازدید داشتم که 40 تاشون افرادی بودن که نظر نذاشته تشریف برده بودن اگه مفتکی بخونین تهدید می کنم رمز دارش کنم!!

سلام 28 تیر تولد آجی همرازم بود خیلی خوش گذشت شب روز قبل رفتم حموم به خاطر همین دیر رسیدم به کلاس خانم هم یکمی سر به سرم گذاشت!! راستش یکمی خجالت کشیدم(یک چیزی بیشتر از یکمی!!) یکمی هم ناراحت شدم!! خلاصه دیگه بعد کلاس رفتم خرید کادو یکی از دوستام که خواهر غ(فامیلیش ) صداش می کنم باهام اومد خرید بنده به شدت از کسری بودجه رنج می بردم آخه اول ماه تولد بابایی ام بود و پول توجیبی ام فقط 10 تومن بود!! خلاصه یک کتاب خریدم دوستم گفت: وای کتاب!! چرا کتاب ؟

آخه همه مثل من و آجی گرامم که کتاب خون نیستن!! خلاصه یه کیلیبس هم گرفتم !! راستش از رفتار مغازه داره خوشم نیومد اگه از کیلبسهاش خوشم نیومده بود ازش نمی خریدم!!! البته یکم که بد اخلاق شدم و اخم کردم خودش رو جم و جور کرد!!

بعد هم استتار کردم و اومدم تو اطاقم بعد فهمیدم خواهر گرامم اصلا خو نه نبوده!! بعد هم تا آجی بیاد مردم!! روز قبل هم یه جشن مجازی رو ترتیب داده بودم!! داداشم هم هدیه کوچیک به آجیم داد برنامه اش این نبود ولی چیزی رو که می خواست پیدا نکرد ولی مامان بابام سنگ تموم گذاشتن و یه هدیه ی خیلی عالی گرفتن!!

مامان بزرگ بابا بزرگ و یکی از دایی هام به همراه خاله های خوبم اونجا بودن !!

خلاصه خیلی مزه داد البته کیک تولد زیادی شیرین بود(حالا که خوردم می گم!!)

بعد هم مامان بزرگ اینا رفتن و ما هم خوابیدیم ای کاش دایی وسطیم هم بود!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

29 تیر هم اتفاق خاصی نیوفتاد!!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

30  تیر تو بالکن خوابیدیم (البته بالکن رو استتار کردیم خیلی کیف داد!! ) سحری مون رو که خوردیم تا اذان بیدار بودیم نماز خوندیم و هر کس رفت سراغ یه کاری !! من و آجی گرام خوابیدیم !! بعد نمی دونم کی داداش محترم که امروز حریف مامانم شده بود و مامانم هم برای آمادگی زمان تکلیفش بهش اجازه داده بود روزه بگیره ، اولین روزه اش رو گرفت!! وقتی بیدار شدم هوا روشن شده بود و بارون می بارید من ذووووووووووووووووق مرگ شدم و باشادی غیر قابل وصفی تشریف بردم به حیاط واااااااای چقدتر قشنگ بود تقریبا خیس گشتم بعد دو تا برگ مو خوشگل نظرمو جلب کرد ور داشتم و خوردمش همین که می خواستم قورت بدم یادم اومد که ای دل غافل بنده  روزه تشریف دارم!!! خلاصه دهنمو شستم و رفتم بالا تا افطار ول گشتم و بعد هم دونگ یی رو دیدم و حالا در خدمت شمام!!!





نوشته شده در تاریخ جمعه 30 تیر 1391 توسط شهرزاد آزاد

بالای صفحه



تمامی حقوق این وبلاگ برای خاطرات شهرزاد محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.