تبلیغات
خاطرات شهرزاد - bray labkhand!!

خاطرات شهرزاد
 
همیشه یکی هست که مواظبته.

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

سلام من دوباره اومدم !! راستش نمی خواستم پست جدیدی بذارم ولی زینب عزیزم 
مدیر
وب خنده دوست همراز یه نوشته قشنگ برام گذاشت که منو به گذشته ها برد و
براش یه
کامنت بلند بالا گذاشتم!!


 

به نظرم ارزش اینو داشت که برا شما هم بذارم!!


 


 


bray labkhand!!


 

زمان کوتاهی داشتم دلم برا همه بر و بچه های نت تنگ شده بود همراز رفته بود

اینجا
منم که حسابی دلم تنگ شده بود اومدم یه نظر بدم و برم !! راستش دست
دلم
نمیره با
کامی غیر کامی خوب خودم برم اینترنت حیف که دو تا از خازناش
سوخته !!!
تو نوبت
پیوند قلب(خازن) هستیم!!
یادش بخیر میدونی از 18 سا
عمری که از خدا
گرفتم دو سال
اول آپارتمان 7 سال بعدی هم حیاط تو محله
خوبمون که الان هیچی ازش
نموده و شده جای
قد اعلم کردم برجای مسخره!! و 7
سال بعدش هم تو یه شهرک زندگی
کردن که مربوط میشه
به بیشترین خاطرات من و
همراه همیشگی ام همراز نمی دونم
همراز چقدر برات از خونه ای
که حیاط دار
بود صحبت کرده ولی اینقد بگم که اون
خونه دیگه خونه نبود خونه ای که
صاحباش
بمیرن بوی مرگ می داد آره با کوله باری
از غصه و با جای خالی مامان بزرگ

بابا بزرگمون که پیش اونا بودیم رفتیم تویه
قفس !! شبای اول خیلی دلتنگی می
کردم و
الان جای درخت انجیر و سیب برجای بلند
گرفته !! اسمش شد بهترین جای
نهران بالای
بالا شهر ولی افسوس که خیلی از مردم
خوبش جاشون رو دادن به
مرفحینی که با دوز و کلک
پول در می اوردن. بقیه هم که
موندن دور تا دورشون
رو دیوارای بلند ساختمونی گرفت و
از آسمون محروم شدن !!
همه می گن ساختمان
های بلند خیلی خوبه ولی هیچ کس نمی فهمه
آسمونی ها برای
همیشه از دیدن
آسمون محروم می شن!! آره یه سال باقی مونده رو تو
خونه ای زندگی
کردم که
برام یاد آور کودکی هام بود . بابام به یاد خونه دوران کودکی
اش
حیاطمان را
عین آنجا کرد وقتی به زمین نگاه می کنی به یاد حیاط آنجا دوچرخه

سواری ها و
اذیت های پسر عمویم و له کردن غیر هایی که با آفتاب خوردن روی آنها
کرد
و
قلنمه شده بودن و سر له کردنشون با همراز دعوا داشتیم و در اکثر موارد با
بد
جنسی
خودم لهشون می کردم!![شیطونک]
آره خانمی  نوشته ات من و همرازو

برد به
دوران خوش کودکی اون زمان که دوتا دختر کوچولو بودیم  !! یادش
بخیر
تو مدرسه
وقتی آجیم پاش درد می گرفت می شستیم با هم زار زار گریه می
کردیم!!


 


 


زینب جان ازت ممنوننم که منو به گذشته ها بردی! 





نوشته شده در تاریخ جمعه 24 شهریور 1391 توسط شهرزاد آزاد

بالای صفحه



تمامی حقوق این وبلاگ برای خاطرات شهرزاد محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.