تبلیغات
خاطرات شهرزاد - سلام !

خاطرات شهرزاد
 
همیشه یکی هست که مواظبته.

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

باید زود تر جریان مسافرت رو می گفتم ولی حالش رو نداشتم اواسط ماه پیش رفتیم شمال چهار روز طول کشید روز اخر تونستم برم تو آب!

دوچرخه سواری کردیم بادبادک بازی خیلی خوش گذشت البته گرم بود ولی نه به اندازه سالای پیش!

کل مسیر رفت رو مامانم نشست برگشت بابام!

خیلی کیف کردیم با هم کلا به نظر من هیچ چیز مسافرت با خانواده نمیشه چون بهترین دوستای من اونان! خیلی برام عزیزن! باهم می خندیم شوخی میکنیم!

جای شما ها خالی ! کلی هم عکس گرفتیم که یکسریشو مخصوص وب گرفتیم! ولی راستش هنوز وقت نشده بریزیم تو کامپیوتر!

از اتفاقای دیگه ... ایشاالله من دانشجو شدم آزادی یا سراسری تا آخر تابستون معلوم میشه ...

خب دعام کنین حتما که محتاجم به دعا!

اوه داشت یادم می رفت دارم یه وبلاگ طراحی و یک انجمن میزنم!





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 5 شهریور 1392 توسط شهرزاد آزاد

بالای صفحه



تمامی حقوق این وبلاگ برای خاطرات شهرزاد محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.