تبلیغات
خاطرات شهرزاد - دیگه چه خبر!

خاطرات شهرزاد
 
همیشه یکی هست که مواظبته.

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

خب فردا عید غدیر به همه تبریک عرض می کنم!

امروز تو دالنشگاه عیدی شیرین عسل دادم . راستش اولش یادم رفت بگم برای چی برای همین یه پسر پرسید فاتحه بخونیم ! خیلی خنده ام گرفت  ولی خودم رو کنترل کردم! بعد گفتم برای عید غدیره ساداتم عیدی آوردم! حیف این همه شیرین عسل فقط پنج شش تا می دونستن من ساداتم! البته شوخی می کنما!

مسجد دانشگاه برنامه داشت ولی چون من کلاس داشتم آخراش بلند شدم! ولی یکی از پسرای کلاسمون فکر کنم تا ته اش موند کوفتش بشه !البته فکر کنم من کار درست تری کردم چون اون اول کلاس رو از دست داد!

آخ جون امیر الوئمنین بهم امروز عیدی دو تا مثبت یکی تو درس زبان یکی فارسی عمومی داد!

هر دو بهم گفتند خیلی خوبه!

کلا اگر مختلط بودن دانشگاه رو دلیت کنیم دانشگاه جای خوبیه !

گودی جان هم دانشجو شده ولی معارف خب راستش من خیلی دوست نداشتم اون تونست با رتبه اش اونجا قبول شه شکر خدا هم راضیه! ولی من می گم حیف بود ریاضیش خیلیخوب بوده و رقیبم بود! ولی الان تو کلاس فکرنکنم رقیب کلفتی پیدا کنم البته یه پسره هست نمی دونم چی کاره است البته پریروز یه سوال نتونسته بود حل کنه براش توضیح دادم! ولی خب راستش خیلی خوشم نمی یاد به پسرا توضیح بدم نمی دونم چرا الفت باید نسبت به همه انسانها باشه ولی من فق تو دخترا این الفت رو دارم هر چقدرم مزخرف باشن!

یه جورایی با پسرا لجم! کفر آدم رو در میارن چه پخمه باشن چه تقس! باورتون نمیشه اگر دستمن بود همشون رو اخراجی می کردم خودم می موندم و پنج تای دیگه!

آخه درد ین نیست باز دو تاشون هستن سایلنتند لااقل آلودگی سوتی ندارن! ولی در عوض پشتیا و بخش اعظم کلاس و همچنین پسرا هم پر حرفند هم پر سر صدا لااقل خانما تو دبیرستان حرف می زندن آهسته حرفمی زندند کاری بهکلاس نداشتن! ولی اینا اونقدر بلند بلند حرف می زنند که کل دانشگاه می فهمند!

الان کشف کردم اقایون بدتر از دخترا به جرز دیوار هم می خندند! و همین طور آقایون پر حرف ترن! بیچاره خانما اسمشون بد در رفته!

دیگه این حالات ما بود امروز!

وای که چقدر من قبه دانشگاه رو دوست دارم ! همش اونجام! یه خانمه پرسید با شهید ارتباط گرفتی ... راستش موندم چی بگم! صحبت کردم و اونجا بهم ارامش میده ولی .... نمی دونم شاید من خیلی بدم!

خب بسه فعلا!





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1 آبان 1392 توسط شهرزاد آزاد

بالای صفحه



تمامی حقوق این وبلاگ برای خاطرات شهرزاد محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.