تبلیغات
خاطرات شهرزاد - مثل آفتاب شاید البته با غباری از غم...!

خاطرات شهرزاد
 
همیشه یکی هست که مواظبته.

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

سلام این روزا حالم نسبتا خوبه !

چون دارم یک چیز جدید رو تجربه می کنم! یک چیز فوق العاده !

راستش سرم خیلی شلوغه چون هر روز بیرونم دیگه دارم از این وضعیت خسته میشم یه روز که خونه می مونم فاز می ترکونم!

بدی بیرون رفتن اینه که باید یکمی از شوخ و شنگی و شیطنت بیای بیرون همه نمی تونن درک کنن اینو!

ولی خب کلا روزای خوبیه سبزه بلا هم که شد ماده پر طلا نر و ما در خماری ماندیم که چطور این طور شد! و ما اشتباه تشخیص دادیم!

خب یه امتحان کوچولو چهار شنبه دارم و خب نمره هام اومدن از معدلم راضی نیستم انتظار بیشتری داشتم بخصوص یکی از دروس چهار واحدیم و یه سه واحدیم!

خب این جریانات بود به طور خلاصه! و خب راستش بیش از این نمی نویسم!

 





نوشته شده در تاریخ جمعه 11 بهمن 1392 توسط شهرزاد آزاد

بالای صفحه



تمامی حقوق این وبلاگ برای خاطرات شهرزاد محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.