تبلیغات
خاطرات شهرزاد - چهار شنبه سوری....

خاطرات شهرزاد
 
همیشه یکی هست که مواظبته.

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

سلام  امشب شب آخرین چهارشنبه ی سال یعنی چهارشنبه سوری بود !

ما رفتیم پشت بام جایی که همیشه برای تجربه های جدید و آسمونیمون داریم!

هر وفت با آسمون کار داریم اونجا میریم وقتیکه همراز می خواست برای بار اول آسمان را نزدیک تر مشاهده کنه یا وقتی که می خوستیم بادبادکامون را امتحان کنیم و بادبادکی که  داداشی و بابا با هم ساخته بودنش و .....

شب خیلی خوبی بود اولای شب ... به آتیش بازی گذشت .... مواد منفجره مخصوص آتیش بازی را روی یک پایه می گذاشتیم روشن که می شد می رفتن عقب و بعد آسمان شب با ده تا نور رنگی با ده تا منور روشن میشد......

شب خیلی خوبی بود ....

بعد چند  تا هفت ترقه زیباییشون را به نمایش گذاشتند ! بعدش یک مدل سوتی آسمان شب را روشن کرد!

البته بیرون از  حریم خونه  به امنی پشت بام ما نبود  بلوار شهید ... آتش روشن بود و ترقه هایی که قلب ما را از چند صد متری می لرزاند امیدوارم سالم مونده بشن بچه های سر سه راه...

برگشتیم خونه قرار بود او بیاد اکثریت با حرفاش عصبانیم می کرد فکر نمی کردم .... فکر نمی کردم او این شب را به یاد ماندنی کند.....

با خودش فانوس آورده بود به تعداد مال خودش را اول روشن کرد و خب اسیر دست های درخت توتمون شد مال من دومی بود که اون را قبل از اون خلاقانه با کاغذ تزیین کرده بودم و سبز خشرنگ بود که به علت کم تجربگی ، آن هم لابلای شاخه های درخت تازه از خواب بیدار شده گیر کرد و به شوخی آرزو های من بر باد فنا رفت بعدی مال داداشی بود اون پیشرفت خوبی داشت ولی تهش توی حیات همسایه افتاد....

همین طور تا دو تای آخر هر دو گلبهی رنگ بودند داداشی هلش داد سمت آسمون و اون اوج گرفت تا روی یکی از ساختمان های دراز همسایه موقف شد...

آخری سوخت بار اول همه بی خیالش شدن ولی داداشی نه اینقدر کرد تا به اسمون رفت دور شد و به اندازه یک نقطه قرمز لابلای ابر های سیاه که مانند توری ماه را عزا دار نشان می داد محو شد...

او خوشحال از اینکه بلاخره یکی هدایا یش دستشان به آسمان رسیده و داداشی غرق در غرور نوجوان گونه ای و ما غرق در شیرینی یک شب خاص .....

فانوسایی که آسمون رو لمس کردن فانوسای مامان بابا بود حتما آرزو های سبک تری داشتن :)

باورم نمیشد ولی او شبی بیش از حد به یاد ماندنی را در آخر اسفند رقم زد !

عیدتون مبارک.....

شاید این آخرین پست 92 من باشد و یکسال دیگر در دفتر عمر من و عزیزانم ورق خورد .





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 اسفند 1392 توسط شهرزاد آزاد

بالای صفحه



تمامی حقوق این وبلاگ برای خاطرات شهرزاد محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.